جستجو
 منوی معرفی فیلم مدیریتی کوچک کردن
 
 
 
 
 نقشه‌ی مطالب معرفی فیلم مدیریتی کوچک کردن
تفکر استراتژیک فرهنگی (Strategic Tools)
مهارت رهبری فرهنگي (Leadership Skills)
مدیریت هوش فرهنگی (Intelligent Management)
مدیریت تنوع فرهنگی (Diversity Management)
مهارت فضاسازی فرهنگی
مهارت کسب و کار فرهنگی (Business Management)
مهارت مدیریت جهانی فرهنگی در بُعد ملی
مهارت تحلیل فرهنگی
مهارت انسجام‌سازی فرهنگی
مهارت فنی و تکنولوژیکی
اوقات فراغت مدیران
نکته‌هایی خواندنی از مشاوران مدیریتی
معرفی مدیران موفق
اقتصاد
فرهنگ
متفرقه (Miscellaneous)
 بخش‌های ارتباطی اوقات فراغت کوچک کردن
 اوقات فراغت کوچک کردن
 آخرین مطالب اوقات فراغت کوچک کردن
داستان پدرم (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 40)
اِی‌اِن‌جی (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 39)
آسمان آریانه (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 38)
نقشی از جان (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 37)
دوست صمیمی (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 36)
سلام شتر! - ارزش دوستی (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 35)
سمفونی میمون (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 34)
سپیده‌دم (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 33)
تغییر تخم‌مرغ (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 32)
َوَردست (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 31)
کودکان در باغ‌وحش (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 30)
اهرام مصر (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 29)
روح (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 27)
ارواح شعبده‌باز (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 26)
اونو بگیرید! (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 25)
مادر (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 24)
روش صحیح (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 23)
داستانی کوتاه‌ از یک روباه و یک موش (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 22)
ناممکن برای کبوتر (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 21)
بازی گِری یا پیرمرد بازنشسته‌ی شطرنج‌باز (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 20)
هدف (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 19)
آه پسر - زندگی پسر فقیر مالزیایی (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 18)
سردار شهید حاج احمد کاظمی - قسمت دوم (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 17)
سردار شهید حاج احمد کاظمی - قسمت اول (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 16)
شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس علی، مهدی و حمید باکری (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 15)
بره‌ای شجاع در جزیره - قسمت اول (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 14)
پروازی بلند (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 13)
اریگامی یا کاغذ و تا (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 12)
دنیا در یک دقیقه! (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 11)
تهدید آرام (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 10)
«ماریزا» الاغ لجوج (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 9)
آخرین گره (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 8)
فقدان روشنایی (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 7)
دکتر سعید کاظمی آشتیانی (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 6)
اروپا و ایتالیا (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 5)
ساعت زنگ‌دار (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 4)
لامپ! (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 3)
زمانی که بچه‌ها بدرفتاری می‌کنند (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 42)
تکلیف منزل - امروزه در برابر گذشته (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 41)
یافتن مدرسه‌ی مناسب برای تأمین نیازهای فرزندان‌مان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 40)
نصایحی برای فرزندان و والدین در مورد آزمون‌ها (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 39)
تجربه در برابر موفقیت (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 38)
چگونه ارتباط‌های بین‌فردی به موفقیت می‌انجامد؟ (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 37)
آیا از نوجوانان‌مان سؤال بپرسیم که ... (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 36)
اهمیت عذرخواهی از نوجوانان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 35)
آموزش عذرخواهی به نوجوانان با ذکر مثال (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 34)
خودتنظیمی به‌عنوان پیش‌بینی‌کننده‌ی موفقیت (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 33)
چگونه والدینی خودآگاه باشیم؟ (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 32)
ارتباط برقرار کردن با نوجوانان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 31)
آموزش خودکنترلی به بچه‌ها (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 30)
اعتماد به فرزندان 8 الی 12 ساله‌ی‌مان برای تصمیم‌گیری صحیح (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌
نکته‌هایی برای ارتقای نوجوانان‌مان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 28)
فواید درگیر بودن بچه‌ها با فعالیت‌های مثبت (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 27)
تصمیم‌گیری نوجوان در برابر تصمیم‌گیری بزرگسال (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 26)
تصمیم‌گیری مناسب برای نوجوانان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 25)
نوجوانان و تصمیم‌‌گیری مناسب (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 24)
آموزش مسؤولیت‌پذیری به فرزندان‌مان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 23)
آموزش مستقل بودن به فرزندان‌مان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 22)
چگونگی ایفای نقش برای تصمیم‌گیری‌های بهتر (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 21)
رقابت سالم (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 20)
سخنی درباره‌ی رقابت (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 19)
کمک به فرزندان 9 الی 12 ساله در جهت رشد مهارت‌های تفکر انتقادی (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شم
چگونه یک مربی بزرگ باشیم؟ (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 17)
آموزش بخشندگی به فرزندان‌مان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 16)
توسعه‌ی مهارت‌های تصمیم‌گیری (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 15)
آداب رفتاری خوب برای فرزندان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 14)
رعایت آداب رفتاری احترام محسوب می‌شود (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 13)
نکته‌هایی برای آموزش آداب رفتاری (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 12)
آموزش همدلی (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 11)
اعمال ارزش‌های خانوادگی (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 10)
ایجاد ارزش‌های خانوادگی (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 9)
اِعمال تدریجی ارزش‌های خوب در فرزندان‌تان (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 7)
شش عادت افراد همدل (سخنرانی کوتاه درباره‌ی خانواده به‌شماره‌ی 6)
پنج پیام پدر و مادر مثبت بودن (اوقات فراغت خانواده شماره‌ی 5)
مدیریت دانش و عملکرد فرایند - دلالت‌های عملی - قسمت اول (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 53)
چطور در کارهایی که به آن‌ها اهمیت می‌دهیم بهتر شویم؟ (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 51)
چگونه درس‌های آموخته شده را در پایان یک پروژه جذب کنیم؟ (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 50)
چارلی چاپلین در عصر جدید (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 49)
مربی‌گری چیست؟ (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 48)
مدیریت دانش سازمانی - شناساندن و حذف نرم‌افزاری کارمندان (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 47)
نمودار مثلثی دانش فرایند و نرم‌افزارهای مدیریت دانش (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 46)
طوفان ذهنی؛ روشی صحیح، منصفانه، پسندیده و اخلاقی (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 45)
مقدمه‌ای بر یادگیری مؤثر درس‌ها (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 44)
سازمان‌های یادگیرنده - اهمیت مدیریت دانش (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 43)
مدیریت دانش برای تمام نسل‌ها (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 42)
مقدمه‌ای بر استقرار سیستم مدیریت دانش در سازمان‌ها (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 41)
سیستم مدیریت دانش - ایجاد تجربه‌ای بهتر برای مشتریان (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 40)
نمونه‌ای از کارکرد نرم‌افزارهای مدیریت دانش - افزایش کارایی در سازمان‌ها (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی
مدیریت دانش - افراد، فرایندها و فناوری‌ها (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 38)
ملاقات «باری» و «سامی» (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 37)
سیستم فکر کردن - پنگوئن‌ها و شیرماهی‌ها در یک کوه یخی (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 36)
آن‌چه می‌دانیم کشف کنیم! (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 35)
سهم‌گذاری توانمندی، سرمایه و ثروتی به‌نام دانش (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 34)
گاری - چهار نوع اعضای یک تیم (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 33)
برف و بهمن - مدیریت دانش و خطر (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 32)
بحث گروهی صحیح مطابق با مدل دینامیک گروهی «بروس تاکمن» (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 31)
گم کردن هدف - تعیین اهداف شخصی (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 30)
آیا می‌خواهیم بیش‌تر نواور باشیم؟! - خلاقیت در ایجاد صدای رعد و برق (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 29)
فرمانروایان مقدس - فرمانروایی حضرت داوود(علیه‌السلام) - خلاقیت در فتح اورشلیم (معرفی فیلم مدیریتی شم
فرانکی (اوقات فراغت کودک، نوجوان و جوان شماره‌ی 28)
چگونگی تأثیر تعهد شغلی بر کسب و کار (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 27)
یک گردش خوب - نورمن ویزدم - خلاقیت، احساس مسؤولیت و سماجت در پیگیری وظایف (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌
قهوه و استراتژی - مجموعه‌ای از راهکارها برای دستیابی ‌به مزیت رقابتی (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 25)
اعتقاد به خشنودی (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 24)
بازسازی روحیه‌ی تعهد در کارمندان (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 23)
مستر بین و خلاقیت در شناسایی سارق (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 22)
درس‌های مدیریتی از مسابقه‌ی لاک‌پشت و خرگوش (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 21)
سبک مدیریت و فرهنگ‌سازی حضرت یوسف(علیه‌السلام) ارشاد معنوی در سایه‌ی تدابیر مادی (معرفی فیلم مدیریتی
سبک مدیریت و فرهنگ‌سازی حضرت یوسف(علیه‌السلام) - تعامل صادقانه با مردم (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 1
سبک مدیریت و فرهنگ‌سازی حضرت سلیمان(علیه‌السلام) - صلابت در رهبری (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 18)
سبک مدیریت و فرهنگ‌سازیحضرت سلیمان(ع) - ایفای نقش آرام‌بخشی (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 17)
شش عادت افراد همدل (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 16)
فرهنگ‌سازی در مترو - پلکان یا پله‌ی برقی (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 15)
بسته‌بندی شکلات (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 14)
لحظه‌ی سرنوشت‌ساز راست‌گویی (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 13)
درست‌کاری چیست؟! (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 11)
از طریق نمودار سازمانی‌تان تأثیرگذاری بیش‌تری داشته باشید! (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 10)
یک طاووس در سرزمین پنگوئن‌ها - نواوری و شهامت (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 12)
 کاربران آنلاین کوچک کردن
افراد آنلاين افراد آنلاين:
بازدیدکنندگان بازدیدکنندگان: 43
اعضا اعضا: 0
کل کل: 43

 فرمانروایان مقدس - فرمانروایی حضرت داوود(علیه‌السلام) - خلاقیت در فتح اورشلیم (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 28) کوچک کردن
فرمانروایان مقدس - فرمانروایی حضرت داوود(علیه‌السلام) - خلاقیت در فتح اورشلیم (معرفی فیلم مدیریتی شماره‌ی 28)معرفی فیلم مدیریتی
 حضرت «داوود»(عليه‏السلام) صد سال عمر كرد، كه چهل سال آن را بر مردم حكومت و رهبرى نمود.













فرمانروایان مقدس
فرمانروایی حضرت داوود(علیه‌السلام)
خلاقیت در فتح اورشلیم



 نویسنده‌ی مطلب:
حجت‌الاسلام مرحوم محمد مهدی اشتهاردی
 کارگردان انیمیشن:
امیرمحمد دهستانی
 تهیه‌کننده‌ی انیمیشن::
مرکز پویانمایی صبا
 نویسنده‌ی انیمیشن:
رضا تقدسی
موسیقی انیمیشن:
مهرداد نبئی



خلاصه‌‌ي مطالب
در آن‌وقت حضرت «داوود»(علیه‌اسلام) به‌عنوان جوان ناشناس در ميان لشگر بنى‌اسرائيل بود. به‌وسيله‌ی فلاخنى كه در دست داشت، در پيشاپيش لشگر، «جالوت» فرمانده دشمن را هدف قرار داد و يكى، دو سنگ به‌سوى او افكند. آن يك سنگ يا دو سنگ به او اصابت كرد به‌طورى كه «جالوت» جيغ و فرياد كشيد و بر زمين افتاد و در خون خود غوطه‌ور شد و به هلاكت رسيد. با كشته شدن «جالوت»، سپاه او فروپاشيدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.
«طالوت» با لشكر اندك بنى‏اسرائيل بر دشمنان پيروز شدند. حضرت «داوود»(عليه‏السلام) از آن‌وقت داراى موقعيت عظيم در نزد «اشموئيل» و بنى‌اسرائيل شده و سرانجام داراى مقام نبوت و حكومت گرديد.
امام صادق(عليه‏السلام) فرمود: خداوند به پيامبر بنى‌اسرائيل (اشموئيل) وحى كرد: «جالوت» را كسى مى‏كشد كه زره موسى(عليه‏السلام) براى تن او اندازه است، و او از فرزندان «لاوى بن يعقوب» بوده و نامش «داوود»(عليه‏السلام) پسر «ايشا» است.
يكى از پيامبران بزرگى كه علاوه بر قدرت معنوى و نبوت، داراى حكومت ظاهرى وسيع نيز بود، حضرت «داوود»(عليه‏السلام) است كه نام مباركش شانزده بار در قرآن آمده است.
خداوند گاهى داوود(علیه‌السلام) را به عنوان نِعمَ العَبدِ نيكوترين بنده و زمانى او را به‌عنوان خليفه‌ی خود، و نيز به داشتن امتياز و فضايل‏ علم و حكمت معرفى كرده، و نزول كتاب اخلاقى و مهم زبور را بر او برشمرده‏ او را با عالى‏ترين خصلت‏ها ستوده است.
از ويژگى‏هاى حضرت «داوود»(عليه‏السلام) و پسرش «سليمان»(عليه‏السلام) آن است كه خداوند مقام رهبرى و حكومت‌دارى را به آن‏ها داد.
خداوند به «داوود»(عليه‏السلام) وحى كرد: «به مرد شاكى بگو: كَما تُدينُ تُدان؛ همان‌گونه كه با ديگران رفتار مى‏كنيد، با شما نيز همان‌گونه رفتار خواهد شد».
حضرت «داوود»(عليه‏السلام) صد سال عمر كرد، كه چهل سال آن را بر مردم حكومت و رهبرى نمود
.






مقدمه
پس از رحلت «موى»(عليه‏السلام)، بنى‏اسرائيل به فرماندهى «يوشع بن نون» وصى «موسى»(عليه‏السلام) به جنگ با زورمندان شام و فلسطين پرداختند، تا ارض فلسطين و شهرهاى آن را فتح كنند و اين جنگ هم‌چنان ادامه داشت.
بنى‌اسرائيل پس از «موسى»(عليه‏السلام) داراى پيامبرى بودند كه در آيه‌های 246 و 247 و 248 سوره‌ی بقره از اين پيامبر به‌عنوان «نبى» (پيامبر) ياد شده، ولى نام او ذكر نشده است، كه اكثر مفسران به استناد روايات معتقدند كه اين پيامبر به‌نام «اشموئيل» بود.

«اشموئيل» - كه از نژاد بنى‌اسرائيل بود - زمام رهبرى بنى‌اسرائيل را در دست گرفت و به بازسازى آن‏ها براى خودسازى و جهاد با دشمنان پرداخت.

«اشموئيل» احساس كرد لشگر بنى‌اسرائيل نياز به يك فرمانده‌ی شجاع، نترس، كاردان و دلاور دارد. خود بنى‌اسرائيل نيز - كه از ناحيه‌ی گزند دشمنان به‌ستوه آمده بودند - نياز به چنين فرماندهى را احساس نمودند نزد «اشموئيل» آمده و از او درخواست كردند كه فرماندهى شجاع و كارامد انتخاب كند تا تحت فرماندهى او با دشمن بجنگند. «اشموئيل» - كه سستى و بى‏همتى آن‏ها را تجربه كرده بود - به آن‏ها فرمود: «بيم آن دارم شما از پيروى چنين فرماندهى ای نیز سرپيچى كنيد، و از نبرد با دشمن، شانه خالى نماييد. ولى آن‏ها قول دادند كه با انتخاب چنان فرمانده‌ای با اطاعت قوى از او با دشمن جنگ خواهند كرد».

«اشموئيل» از درگاه خداوند درخواست چنين فرماندهى‌ با كفايت نمود. خداوند به او وحى كرد كه: «چنين فرماندهى را نزد تو مى‏فرستيم، فرماندهى و پرچم سپاه را به دست او بسپار».

اين فرمانده‌ی لايق همان «طالوت» بود كه مردى بلندقامت، تنومند، داراى اعصابى محكم و اراده‏اى قوى به‌علاوه دانشمندى زيرك و با تدبير بود. او در اين هنگام شهرتى نداشت. با پدرش در ساحل رودخانه‏اى مى‏زيست و چهارپايان پدرش را به چرا مى‏برد و كشاورزى مى‏كرد.

روزى بعضى از چهارپايان در بيابان گم شدند. «طالوت» همراه يكى از دوستانش در اطراف رودخانه به جستجوى آن‏ها پرداخت. در اين جستجو تا نزديك شهر «صوف» رسيدند - «اشموئيل» در شهر صوف سكونت داشت - دوست «طالوت» به «طالوت» گفت: «ما در نزديك شهر صوف هستيم؛ «اشموئيل» پيامبر در اين شهر است؛ بيا نزد او برويم، تا او در پرتو وحى ما را به پيدا كردن چهارپايان گمشده راهنمايى كند».

«طالوت» پيشنهاد دوستش را پذيرفت و با هم به شهر «صوف» نزد «اشموئيل» آمدند. همين‌كه چشمان «طالوت» و «اشموئيل» به همديگر افتاد، ما بين دلهاي‌شان آشنايى برقرار شد. «اشموئيل» در همان لحظه «طالوت» را شناخت؛ دريافت كه اين شخص همان است كه خداوند او را به‌عنوان فرمانده‌ی لايق نزدش فرستاده است.

«طالوت» سرگذشت گم شدن چهارپايانش را براى «اشموئيل» شرح داد. «اشموئيل» گفت: «چهارپايانت هم‌اكنون در راه دهكده به‌طرف باغستان پدرت در حركت‌اند؛ نگران آن‏ها نباش، ولى من تو را براى كار بزرگ‌ترى - كه مربوط به نجات بنى‌اسرائيل از گزند دشمن است - دعوت مى‏كنم».

«طالوت» در آغاز از اين پيشنهاد تعجب كرد ولى سپس دعوت «اشموئيل» را پذيرفت. حضرت «اشموئيل»(عليه‏السلام) «طالوت» را
به بنى‏اسرائيل معرفى كرد، فرمود: «خداوند اين شخص را براى فرماندهى شما برگزيد. از او پيروى كنيد، و خود را براى جهاد با دشمن آماده سازيد».

بنى‌اسرائيل بهانه‏تراشى كردند، زيرا اوصاف يك فرمانده‌ی لايق را در ظاهر «طالوت» نمى‏ديدند؛ زيرا او را نمى‏شناختند. ولى «اشموئيل» به آن‏ها اطمينان داد كه: «طالوت از نظر علمى و معنوى و جسمى، رادمردى قوى و با تدبير است و بر شما برترى دارد».
بنى‌اسرائيل مطالبه‌ی دليل و نشانه كردند. «اشموئيل» به آن‏ها گفت: «نشانه‌ی انتخاب «طالوت» آن است كه صندوق عهد يادگار مهم «موسى»(عليه‏السلام) را كه مايه‌ی دلگرمى و اطمينان شما است و اكنون در دست دشمن است به‌سوى شما باز مى‏گرداند».
طولى نگذشت كه صندوق عهد به‌گونه‌ی معجزه‏آسايى به‌دست بنى‌اسرائيل افتاد.

در تاريخ آمده است: هنگامى كه صندوق عهد در جنگ‏ها به‌دست بت‏پرستان فلسطين افتاد، آن را به بتكده‌ی خود بردند. تا آن صندوق در آن جا بود، آن‏ها گرفتار ناراحتى‏هاى گوناگونى شدند، بعضى گفتند: «اين ناراحتى‏ها هم به‌خاطر آن صندوق عهد است». از اين‌رو تصميم گرفتند آن را از شهر خود خارج سازند، و چون كسى حاضر نبود اين كار را بكند، آن صندوق را به دو گاو بستند، و آن دو گاو را به‌سوى بيابان حركت دادند. آن گاوها آن صندوق را كشيدند و از شهر خارج كرده و در بيابان به ميان بنى‌اسرائيل آوردند، البته فرشتگان و امدادهاى غيبى در پشت پرده، اين حركت را راهنمايى مى‏كردند.

«طالوت» از سوى «اشموئيل» و بنى‌اسرائيل به‌عنوان فرمانده‌ی كل قواى بنى‌اسرائيل منصوب شد. «طالوت» سپاهيان را بازسازى و منظم كرد و به‌سوى جبهه روانه ساخت. در مسير راه براى آن‌كه آن‏ها را آزمايش كند. با اين‌كه تشنه بودند و آب نداشتند، به آن‏ها گفت: «در سر راه به نهر آبى مى‏رسيد؛ خداوند شما را به‌وسيله‌ی آن آب آزمايش مى‏كند. آن‏ها كه به‌هنگام تشنگى از آب بنوشند از من نيستند، و آن‏ها كه جز يك پيمانه با دست خود، بيش‌تر از آن نخورند از من هستند».

همه لشگر - جز اندكى - از آن آب نوشيدند.
«طالوت» دريافت كه افراد محكم و با ايمان امتحان داده كه مى‏توان با آن‏ها جنگيد همان گروه اندك‌اند كه از آب ننوشيدند يا به‌اندازه‌ی
يك‌ كف‌دست نوشيدند.

«طالوت» با همان گروه اندك از نهر آب گذشتند. عده‏اى از آن‏ها با مقايسه‌ی كمّى افراد خود با انبوه فراوان دشمن گفتند: «ما توانايى مقابله با دشمن به‌فرماندهى «جالوت» را نداريم. ولى آن‏ها كه به لقاء‌الله و روز رستاخيز اعتقاد داشتند، با ارادهی قاطع گفتند: «كَم مِن فِئَةٍ قليلَةٍ غَلَبَت فَِةٌ كثيرةً بِاِذنِ اللهِ و اللهُ مَعَ الصابرين» «چه بسيار گروه‏هاى كوچكى كه به فرمان خدا بر گروه‏هاى عظيمى پيروز شدند، و خداوند با صابران (و استقامت‌كنندگان) است».

لشكر اندك بنى‌اسرائيل به حركت خود به‌سوى جبهه ادامه دادند، در حالى كه «طالوت» در پيشاپيش آن‏ها حركت مى‏كرد تا به جايى رسيدند كه لشگر نيرومند جالوت نمايان و ظاهر شد. طالوتيان در برابر آن قدرت عظيم قدرت كشيدند و دست به دعا برداشته و گفتند: «رَبَّنا أفرِغْ عَلَينا صَبرو ثَبِّت اَقدامَنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ» «پروردگارا! پيمانه‌ی مقاومت و تحمل و صبر را بر ما بريز، و گام‏هاى ما را ثابت بدار، و ما را بر جمعيت كافران پيروز گردان».

اين گروه اندك با اراده‏اى محكم و روحيه‏اى عالى به فرماندهى «طالوت» فرمانده‌ی لايق و با ايمان به قلب لشگر دشمن زدند.

در آن‌وقت حضرت «داوود»(علیه‌اسلام) به‌عنوان جوان ناشناس در ميان لشگر بنى‌اسرائيل بود. به‌وسيله‌ی فلاخنى كه در دست داشت،

در پيشاپيش لشگر، «جالوت» فرمانده دشمن را هدف قرار داد و يكى، دو سنگ به‌سوى او افكند. آن يك سنگ يا دو سنگ به او اصابت كرد به‌طورى كه «جالوت» جيغ و فرياد كشيد و بر زمين افتاد و در خون خود غوطه‌ور شد و به هلاكت رسيد. با كشته شدن «جالوت»، سپاه او فروپاشيدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.

به اين ترتيب «طالوت» با لشكر اندك بنى‏اسرائيل بر دشمنان پيروز شدند. حضرت «داوود»(عليه‏السلام) از آن‌وقت داراى موقعيت عظيم
در نزد «اشموئيل» و بنى‌اسرائيل شده و سرانجام داراى مقام نبوت و حكومت گرديد
.






دانلود فیلم با کیفیت



داوود(عليه‌‏السلام) نوجوانى كه افتخار آفريد
امام صادق(عليه‏‌السلام) فرمود: خداوند به پيامبر بنى‌اسرائيل (اشموئيل) وحى كرد: «جالوت» را كسى مى‏‌كشد كه زره موسى(عليه‌‏السلام) براى تن او اندازه است، و او از فرزندان «لاوى بن يعقوب» بوده و نامش «داوود»(عليه‌‏السلام) پسر «ايشا» است. «ايشا» داراى ده پسر است كه «داوود»(عليه‌‏السلام) از همه‌ی آن‏‌ها كوچك‏‌تر مى‌‏باشد. «طالوت» هنگام بسيج سپاه، براى «ايشا» پيام داد كه همه‌ی پسرانش را حاضر كند. او به دستور عمل كرد. «طالوت» زره «موسى»(عليه‏‌السلام) را بر تن يكى از آن‏‌ها نمود، ولى براى هيچ‌كدام اندازه نبوده بلكه بلندتر بود يا كوتاه‌‏تر. «طالوت» به «ايشا» گفت: «ديگر پسرى ندارى؟» او عرض كرد: «يك پسر كوچك‌تر از همه دارم كه چوپان گوسفندانم مى‌‏باشد». «طالوت» به‌دنبال او فرستاد. او آمد و زره را پوشيد؛ آن زره براى او اندازه بود. همراه او چند سگ و يك فلاخن بود و «طالوت» او را همراه لشگر به ميدان برد. او بسيار شجاع و نترس بود. هنگامى كه لشكر بنى‌اسرائيل تدر برابر «جالوت» قرار گرفتند، «جالوت» سوار بر فيل بود و تاج بلندى بر سر داشت و لشگرش در دو طرف او آماده بودند. «داوود»(عليه‌‏السلام) سه سنگ همراه داشت. يكى از آن‏‌ها را در فلاخن نهاد و به‌سوى «جالوت» پرتاب كرد. اين سنگ به‌جانب راست او اصابت نمود. سنگ دوم را به‌سوى او انداخت كه به‌جانب چپش اصابت كرد. سنگ سوم، درست بر پيشانى او به ياقوت تاجش اصابت كرد كه به مغزش رسيد و همان‌دم او را به هلاكت رساند و به زمين انداخت. لشگر او گريختند و بنى‌اسرائيل پيروز شدند.


حضرت داوود(عليه‌السلام)
يكى از پيامبران بزرگى كه علاوه بر قدرت معنوى و نبوت، داراى حكومت ظاهرى وسيع نيز بود، حضرت «داوود»(عليه‌‏السلام) است كه نام مباركش شانزده بار در قرآن آمده است.

حضرت «داوود»(عليه‏‌السلام) در سرزمينى بين مصر و شام ديده به جهان گشود، او از نواده‌‏هاى‏ حضرت «يعقوب»(علیه‌السلام) است و به نُه واسطه به يكى از فررزندان حضرت «يعقوب»(علیه‌السلام) مى‌‏رسد. پدرش «ايشا» نام داشت.

او صد سال عمر كرد، كه چهل سال از آن را حكومت نمود.

ماجراى شهرت «داوود»(عليه‏‌السلام) - همان‌طور كه پيش از اين شرح داده شد - آن هنگام شروع شد كه به‌عنوان يكى از سربازان «طالوت»، به جنگ «جالوت» و لشگرش رفت و با سنگى كه در فلاخن خود نهاده بود، «جالوت» جبار را كشت (كه داستانش گذشت).

«ايشا» ده پسر داشت. «داوود»(عليه‌‏السلام) كوچك‌‏ترين آن‌‏ها بود.

حضرت «داوود»(عليه‌‏السلام) بسيار خوش‌صورت بود؛ به‌طورى كه وقتى صدايش به مناجات بلند مى‌‏شد، پرندگان به‌سوى او مى‌‏آمدند و حيوانات وحشى گردن مى‏‌كشيدند تا صداى دلنشين او را بشنوند. او كوتاه قد و كبود چشم و كم‏‌مو بود. در ميان بنى‌اسرائيل و در پيشگاه «طالوت» فرمانده‌ی شجاع و باايمان لشگر بنى‌اسرائيل، داراى موقعيت عظيم بود. پس از آن‌كه «طالوت» از دنيا رفت، بنى‌اسرائيل حكومت و فرماندهى «طالوت» را در اختيار «داوود»(عليه‏‌السلام) گذاشتند، و همه‌ی ثروت‌‏هاى «داوود»(عليه‌‏السلام) را به او سپردند. وقتى كه به حاكميت رسيد، خداوند او را به مقام پيامبرى نيز رسانيد.



ده خصلت عظیم حضرت داوود(علیه‌السلام)
در قرآن، در آيه 15 تا 20 سوره ص، خداوند «داوود»(عليه‏السلام) را با ده خصلت ارجمند مى‏ستايد. حتى به پيامبر اسلام(صلى‌الله عليه و آله و سلم) سفارش كرده كه در برابر گزند مخالفان و بدخواهان همانند «داوود»(عليه‏السلام) صبر و مقاومت داشته باشد.

در آيه‌ی نخست (آيه‌ی 17 سوره‌ی ص) چنين آمده: «اِصبِر عَلى ما يَقُولونَ وَ اذكُر عَبدَنا داوُودَ ذَالأَيدِ اءِنَّهُ اَوَّاب» «اى پيامبر! در برابر آن‌چه مخالفان مى‏گويند شكيبا باش و به خاطر بياور بنده ما «داوود»(عليه‏السلام) را كه صاحب قدرت، و بسيار بازگشت‌كننده به خدا بود.

خصال دهگانه ارجمند «داوود»(عليه‏السلام) عبارت‌اند از:
صبر و مقاومت.
مقام عبوديت و بندگى.
قوت و قدرت معنوى و جسمى.
بازگشت و رجوع مداوم به خدا، و رابطه تنگاتنگ با خدا.
كوه‏ها در تسخير او بودند و با او صبح و شام تسبيح خدا مى‏گفتند.
پرندگان در تسبيح خدا با او هم‌آواز مى‏شدند.
آن‏ها نه تنها در آغاز كار بلكه در همه احوال، با تسبيح او هماهنگ مى‏‌شدند.
داشتن حكومت استوار و مقتدرانه.
علم و دانش سرشار كه مايه بركات است.
منطقى گويا، و بيانى لطيف و شيوا
.

خداوند گاهى او را به عنوان نِعمَ العَبدِ نيكوترين بنده و زمانى او را به‌عنوان خليفه‌ی خود، و نيز به داشتن امتياز و فضايل‏ علم و حكمت معرفى كرده، و نزول كتاب اخلاقى و مهم زبور را بر او برشمرده‏ او را با عالى‏ترين خصلت‏ها ستوده است.

كتاب «زبور» مشتمل بر نصايح و مناجات و امور اخلاقى است. «مزامير زبور» در كتاب عهدين، مشتمل بر 150 فصل است كه هركدام به‌نام «مزمور» ناميده شده و سراسر آن به‌شكل اندرز، دعا و مناجات است
.


ورود ناگهانى دو نفر شاكى نزد داوود(عليه‏السلام) و داورى او
حضرت «داوود»(عليه‏السلام) براى آن‌كه از گزند دشمن محفوظ بماند، پاسداران بسيار داشت. روزى در يكى از اطاق‏هاى قصر خود - كه طبقه‌ی بالا بود و همواره در آن‌جا عبادت مى‏كرد و آن را محراب خود قرار داده بود و مشغول عبادت بود - ناگهان دو نفر بدون مقدمه و اجازه، سراسيمه از راه غيرعادى، بالا رفتند و به حضور او رسيدند.

«داوود»(عليه‏السلام) از مشاهده‌ی آن‏ها وحشت كرد؛ زيرا فكر مى‏كرد قصد سويى دارند. ولى آن‏ها بى‌درنگ به «داوود»(علیه‌السلام) گفتند: «نترس، ما دو نفر شاكى هستيم، و براى داورى نزد تو آمده‏ايم».

آن‌ها به «داوود»(عليه‏السلام) مجال ندادند كه بپرسد: «چرا از راه غير معمولى وارد شديد» ... بى‌درنگ يكى از آن‏ها شكايت خود را چنين مطرح كرد: «اين شخص برادر من است. نود و نُه ميش دارد، و من يك ميش بيش‌تر ندارم، در عين حال اصرار دارد كه همين يك ميش را به او واگذار كنم، و در سخن بر من چيره شده و مرا در بن‌بست قرار داده است».

«داوود»(عليه‏السلام) بى‌درنگ به شاكى گفت: «قطعاً برادرت با اين ادعا بر تو ستم نموده است و اين حادثه تازگى ندارد؛ بسيارى از دوستان نسبت به يكديگر ستم مى‏كنند، مگر آن‏ها كه ايمان آورده و داراى عمل صالح هستند».

طرفين نزاع با شنيدن اين سخن قانع شدند و رفتند، و اصل قضاوت «داوود»(عليه‏السلام) نيز مطابق واقع بود، ولى «داوود»(عليه‏السلام) در قضاوت عجله كرد، زيرا بى آن‌كه سخن شاكى ديگر را بشنود، بر ضد او داورى نمود، گرچه داوري‌اش حق بود.

از اين‌رو بى‌درنگ متوجه شتاب‌زدگى و ترك اولاى خود شد و توبه و استغفار نمود؛ بو به سجده افتاد و بازگشت به خدا نمود.

خداوند از لطف خود او را بخشيد و از اين ماجرا اين درس به انسان‏هاى داور داده شد كه در داورى خود عجله نكنند، تا حق كسى پايمال نشود.

مطابق روايتى كه از امام «رضا»(عليه‏السلام) نقل شده؛ فرمود: «آن دو نفر دو فرشته به‌صورت انسان بودند كه به‌عنوان شكايت از همديگر، نزد «داوود»(عليه‌السلام) آمدند، و اين حادثه از اين جهت بود كه روزى «داوود»(عليه‏السلام) در ذهن خود گمان كرد كه خداوند در آن عصر كسى را عالم‏تر از او نيافريده؛ اين حالت نفسانى - كه يك نوع غرور و ترك اولی است - موجب شد آن دو فرشته از سوى خدا نزد «داوود»(عليه‏السلام) بيايند. «داوود»(عليه‏السلام) در قضاوت عجله كرد؛ از مدعى بيّنه (دو شاهد عادل) نخواست، و از منكر چيزى نپرسيد؛ سپس متوجه اشتباه خود شده و توبه نمود. و فهميد كه آگاه‏تر از او در جهان وجود ندارد و به اين ترتيب به اشتباه بودن تفكر خود پى برد و خود را اصلاح كرد.


سنت‌شكنى و ازدواج داوود(عليه‏السلام) با زن بيوه
از عصر حضرت «آدم»(عليه‌‏السلام) تا زمان «داوود»(عليه‌‏السلام) بين مردم سنت شده بود كه اگر زنى همسرش كشته مى‏شد يا مى‏مرد، بلاتكليف مى‏ماند و حق نداشت با كسى ازدواج كند.

خداوند به «داوود»(عليه‌‏السلام) وحى كرد كه: «اين سنت غلط را بشكن، و به مردم بگو: ازدواج با زنان بيوه جايز است».

پس از اين دستور الهى، «داوود»(عليه‌‏السلام) نخستين فردى بود كه به اين سنت‌شكنى اقدام نمود و با زنى كه همسرش به‌نام «اوريا» كشته شده بود، پس از به سر آمدن عِدّه، ازدواج كرد.

چون «داوود»(عليه‌‏السلام) به‌عنوان نخستين نفر اينكار را كرد. عده‏اى از مردم بهانه‌گير، از اين‌كار رنجيده‌خاطر شدند و در اين رابطه به شايعه‌‏پراكنى پرداختند و بعضى نسبت‌‏هاى ناروا را به ساحت مقدس «داوود»(عليه‌‏السلام) دادند كه در تورات آمده و به‌راستى شرم‌اور و نابخردانه است.


عطاهاى بزرگ خدا به «داوود»(عليه‌‏السلام‏)
خداوند در آيات 10 تا 11 سوره‌ی «سبأ» پس از ذكر موهبت وسيع خود به «داوود»(عليه‏السلام) - كه نشانگر مواهب بسيار معنوى و مادى به «داوود»(عليه‏السلام) است - سه عطيه‌ی بزرگ الهى را نام مى‏برد كه خداوند به حضرت «داوود»(عليه‏السلام) داد:
خداوند به كوه‏ها فرمان داد كه با «داوود»(عليه‏السلام) (هنگام تسبيح) هم‌صدا و هم‌آواز شوند.
به پرندگان فرمان داد كه با «داوود»(عليه‏السلام) (هنگام ذكر خدا) هم‌صدا و هم‌آواز گردند.
خداوند آهن را براى «داوود»(عليه‏السلام) نرم كرد و به او دستور داد كه با آهن، زره‏هاى كامل و فراخ بسازد، و حلقه‏‌هاى آن را به‌اندازه و متناسب كند
.

وقتى حضرت «داوود»(عليه‏السلام) تسبيح خدا مى‏نمود، كوه‏ها و پرندگان صداى دلنشين و شيواى او را مى‏شنيدند و با او در ذكر خدا هم‌آهنگ مى‏‌شدند.

امام «صادق»(عليه‏السلام) در اين راستا فرمود: «هنگامى كه «داوود»(عليه‏السلام) به‌سوى صحرا و بيابان حركت مى‌‏كرد، و آيات كتاب زبور را (كه غالباً به‌صورت مناجات بود) مى‏‌خواند - هيچ كوه و سنگ و پرنده‏اى نبود مگر اين‌كه با او هم‌صدا مى‌‏شدند. آرى، آن‏‌ها با شعورى كه داشتند تحت‌تأثير مناجات‏‌هاى اثربخش «داوود»(عليه‏السلام) قرار مى‌‏گرفتند و هم‌نوا با او دل به خدا مى‌‏بستند».

او مناجات‌‏هاى كتاب «زبور» را با آن صداى خوش در محرابش مى‌‏خواند. پرندگان آن‌چنان مجذوب آن‌صدا مى‌‏شدند كه از هوا مى‏‌آمدند و بر روى «داوود»(عليه‌‏السلام) مى‏‌افتادند، و حيوانات وحشى براى شنيدن آن، پيش مردم مى‌‏آمدند و از آن‌‏ها نمى‌‏رميدند، زيرا همه، حواس‌شان غرق در لذت صداى «داوود»(عليه‌‏السلام) مى‌‏شد
.



زهد و پارسایی حضرا داوود(علیه‌السلام)
با اين‌كه «داوود»(عليهالسلام) داراى حكومت و امكانات وسيع بود، همواره به‌طور ساده مىزيست، و حريم پارسايى را رعايت مى‌كرد، حضرت «على»(عليهالسلام) در يكى از خطبه‌هايش از پارسايى «داوود»(عليه‌السلام) ياد كرده و مىفرمايد: «او صاحب صداى خوش، و خواننده‌ی بهشت است، با دست خود زنبيل‌هايى از ليف خرما مى‌بافت و به هم‌نشينان مى‌فرمود: كدام‌يك از شما در فروش اين زنبيل‌ها مرا كمك مى‌كند؟ او از پول آن زنبيل‌ها نان جوين تهيه مى‌كرد و مى‌خورد».


زره‌بافی حضرت داوود(علیه‌السلام)
امام «صادق»(عليهالسلام) فرمود: خداوند به حضرت «داوود»(عليه‌السلام) وحى كرد: «نِعم العَبدُ اَنتَ الّا اَنَّكَ تَأكُلُ مِن بَيتَ المالِ» «تو نيكو بندهاى هستى، جز اين‌كه هزينه‌ی زندگى خود را از بيت‌المال تأمين مى‌كنى».

حضرت «داوود»(عليهالسلام) چهل روز گريه كرد، و از خداوند خواست كه وسيله‌اى براى او فراهم سازد كه از بيت‌المال مصرف نكند. خداوند آهن را براى او نرم كرد، او هر روز با آهن يك زره مىساخت، و آن را مى‌فروخت، به‌طورى كه در سال 360 زره بافت، و از بيت‌المال بى‌نياز گرديد».

آرى، قبل از آن عصر، جنگجويان وقتى به جنگ مى‌رفتند، لباس‌هاى آهنى مى‌پوشيدند كه پوشيدن اين لباس‌ها به‌خاطر سنگينى و انعطافناپذيرى، بسيار دشوار و خسته‌كننده بود.

«داوود»(عليه‌السلام) كه به مسأله‌ی جهاد و دفاع، اهميت بسيار مى‌داد، در اين فكر بود كه وسيله‌ی دفاعى رزمندگان در عين اين‌كه آن‌ها را حفظ مى‌كند، نرم و استفاده از آن آسان باشد. همين مطلب را از خداوند خواست.

خداوند آهن را مانند شمع و موم براى «داوود»(عليه‌السلام) نرم كرد، و از اين موهبت كمال استفاده را در زره‌سازى نمود.

روايت شده: روزى حضرت «لقمان» نزد «داوود»(عليه‌السلام) آمد؛ او مشغول درست كردن نخستين زره بود؛ لقمان سكوت كرد و چيزى نگفت، هم‌چنان تماشا مى‌كرد و مىديد «داوود»(عليه‌السلام) از آهن مقدارى مى‌گيرد و با آن مفتول‌هاى باريك مى‌سازد، و آن مفتول‌ها را داخل هم مى‌گذارد ... «لقمان» هم‌چنان منتظر بود ببيند كه «داوود»(عليه‌السلام) چه مى‌سازد؟!

تا اين‌كه «داوود»(عليه‌السلام) يك زره را به‌طور كامل ساخت و سپس برخاست، آن را پوشيد و گفت: «به‌راستى چه وسيله‌ی دفاعى خوبى براى جنگ است».

«لقمان» با صبر و تحمل بدون سخن گفتن دريافت كه «داوود»(عليه‌السلام) چه چيزى مى‌بافته است، گفت: «الصَّمتُ حِكمَة وَ قليل فاعِلُهُ؛ خاموشى حكمت است، ولى افراد خاموش اندك‌اند».

«جلال‌الدين مولانا» در كتاب «مثنوى» مى‌گويد: «لقمان وقتى كه ديد «داوود»(عليه‌السلام) لباسى با حلقه‌هاى آهن مى‌بافد تعجب كرد، مى‌خواست بپرسد، با خود گفت: خاموشى و تحمل بهتر است انسان در پرتو تحمل زودتر به مقصود مى‌رسد».

سرانجام بافتن آن تمام شد و «داوود»(عليه‌السلام) آن را پوشيد و به لقمان گفت: «اين زره لباس نيكويى براى جنگ است». لقمان گفت: «صبر نيز يار و پناه خوب، و برطرف‌كننده‌ی اندوه است»:

گفت لقمان صبر هم نيكو دمى است؛ كو پناه و دافع هر جا غمى است
صد هزاران كيميا حق آفريد؛ كيميايى هم‌چو صبر آدم نديد
صبر گنج است اى برادر صبر كن؛ تا شفا يابى تو زين رنج كهن.

سعدى در گلستان مى‌گويد:
چو لقمان ديد كاندر دست «داوود»(عليه‌السلام)؛ همى آهن به معجز موم گردد
نپرسيدش چه مى‌سازى كه دانست؛ كه بى پرسيدنش معلوم گردد.


گزينش داورىِ بهتر
گله‌ی گوسفندى شبانه وارد تاكستانى شدند، و برگ‌ها و خوشه‌هاى انگور آن تاكستان را خوردند. صاحب باغ از حادثه با خبر شد و صاحب گوسفند را نزد حضرت «داوود»(عليه‌السلام) آورد، و از او شكايت نمود، و از حضرت «داوود»(عليه‌السلام) خواست تا در اين مورد داورى كند.

حضرت «داوود»(عليه‌السلام) پس از بررسى چنين فهميد كه قيمت درامد آن باغ - كه به‌وسيله‌ی گوسفندان نابود شده - به‌اندازه‌ی قيمت آن گوسفندان است؛ از اين‌رو چنين قضاوت كرد كه: گوسفندان بايد به صاحب باغ سپرده شوند.

حضرت «سليمان»(علیه‌السلام) فرزند «داوود»(عليه‌السلام) - كه در آن هنگام خردسال بود - در آن‌جا حضور داشت و به پدر گفت: «اى پيامبر بزرگ خدا! اين قضاوت را تغيير ده و تعديل كن».

«داوود»(عليه‌السلام) گفت: «چگونه؟»

سليمان(عليه‌السلام) گفت: «گوسفندان را به صاحب باغ تحويل بده تا از منافع آن‌ها (از شير و پشم‌شان) استفاده كند، و باغ را به صاحب گوسفندان تحويل بده، تا در اصلاح آن بكوشد، وقتى كه باغ به حال اول بازگشت، آن را به صاحبش تحويل بده، و در همان‌وقت، گوسفندان را نيز به صاحبش بسپار».

هر دو قضاوت صحيح و عادلانه بود، ولى نظر به اين‌كه در مقام اجرا، قضاوت «سليمان»(عليه‌السلام) دقيق‌تر اجرا مىشد، و به‌طور تدريج بود و زندگى هر دو نفر (صاحب باغ و صاحب گوسفند) پس از مدتى سامان مى‌يافت، قضاوت «سليمان»(علیه‌السلام) از سوى خداوند انتخاب گرديد. البته قضاوت «سليمان»(عليه‌السلام) را خداوند به او تفهيم نمود و در ضمن، به‌وجود آمدن ماجرا به اين صورت، براى آن بود كه وصى حضرت «داوود»(عليه‌السلام) در ميان فرزندانش معرفى گردد، كه «سليمان»(علیه‌السلام) است نه غير او.

براى روشن شدن مطلب نظر شما را به داستان ذیل - كه تكميل‌كننده‌ی اين داستان است و از امام «صادق»(عليه‌السلام) نقل شده - جلب مى‌كنم
.


خلافت و حكومت حضرت داوود(علیه‌السلام) بر روى زمين
از ويژگى‌هاى حضرت «داوود»(عليه‌السلام) و پسرش «سليمان»(عليه‌السلام) آن است كه خداوند مقام رهبرى و حكومت‌دارى را به آن‌ها داد و اين موضوع بيانگر آن است كه: دين از سياست جدا نيست، دين منهاى سياست، به‌معنى انسان بى‌بازو است، زيرا سياست بازوى اجرايى دين است و سياست بدون دين نيز عامل مخرب و ويرانگر است.

پيامبران هرگاه زمينه را فراهم مى‌ديدند، به تشكيل حكومت اقدام مى‌نمودند.

حضرت «داوود»(عليه‌السلام) سپس پسرش «سليمان»(عليه‌السلام) شرايط زمينه را براى تشكيل حكومت فراهم ديدند، خداوند آن‌ها را حاكم مردم نمود.

«
يا داوُودُ اءنّا جَعَلناكَ خَليفَة فِى الاَرضِ فَاحكُم بَينَ النّاسِ بالحقِّ » «اى داوود! ما تو را خليفه (و نماينده) خود در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به حق داورى كن».

نيز مى‌فرمايد: «
وَ شدَدنا مُلكُه وَ آتَيناهُ الحِكمَةَ وَ فَصلَ الخِطابِ » «و حكومت «داوود»(عليه‌السلام) را استحكام بخشيديم و به او دانش و شيوه‌ی داورى عادلانه عطا كرديم».

حضرت «سليمان»(عليه‌السلام) پس از «داوود»(عليه‌السلام) وارث حكومت پدر شد و آن را به‌طور وسيع‌تر در اختيار گرفت.


عمر طولانى براى جوان به‌خاطر حضرت داوود(علیه‌السلام)
روزى حضرت «داوود»(عليه‌السلام) در خانه‌اش نشسته بود، جوانى پريشان‌حال و فقير نيز در نزد او نشسته بود، اين جوان بسيار به محضر «داوود»(عليه‌السلام) مى‌آمد و سكوتی طولانى داشت. روزى «عزرائيل» به حضور «داوود»(عليه‌السلام) آمد و با نگاه عميق به آن جوان نگريست؛ «داوود»(عليه‌السلام) به «عزرائيل» گفت: «به اين جوان مى‌نگرى؟»

«عزرائيل»: «آرى، من مأمور شده‌ام تا سرِ هفته، روح اين جوان را قبض كنم».

دل حضرت «داوود»(عليه‌السلام) به حال آن جوان سوخت و به او مرحمت نمود و به او گفت: «اى جوان آيا همسر دارى؟» جوان گفت: «نه، هنوز ازدواج نكرده‌ام».

«داوود»(عليه‌السلام) به او فرمود: نزد فلان شخصيت - كه از رجال معروف و بزرگ بنى‌اسرائيل بود - برو، و به او بگو: «داوود»(عليه‌السلام) به تو امر مى‌كند كه دخترت را به همسر من گردانى، سپس شب با او ازدواج كن و كنار همسرت باش، و هرچه هزينه‌ی زندگى لازم است از اين‌جا بردار و ببر، و پس از هفت‌روز به اين‌جا نزد من بيا».

پيام «داوود»(عليه‌السلام) موجب شد كه آن شخصيت دخترش را همسر آن جوان نمايد، و آن جوان به‌دستور حضرت «داوود»(عليه‌السلام) عمل كرد، و پس از هفت روز نزد «داوود»(عليه‌السلام) آمد.

«داوود»(عليه‌السلام) از او پرسيد: «اى جوان! اين ايام چگونه بر تو گذشت؟»

«جوان، بسيار به من خوش گذشت كه سابقه نداشت».

«داوود»(عليه‌السلام): «بنشين». او نشست و مجلس طول نكشيد ولى «عزرائيل» به‌سراغ آن جوان نيامد. «داوود»(عليه‌ا‌‌لسلام) به او گفت: «برخيز نزد همسرت برو و بعد از هفت‌روز به اين‌جا بيا».

جوان رفت و پس از هفت روز نزد «داوود»(عليه‌السلام) آمد و در محضرش نشست.

باز براى بار سوم به‌دستور «داوود»(عليه‌السلام) هفت‌روز نزد همسرش رفت و سپس نزد «داوود»(عليه‌السلام) آمد و در محضرش نشست.

در اين هنگام «عزرائيل» آمد. «داوود»(عليه‌السلام) به «عزرائيل» فرمود: «تو بنا بود پس از يك‌هفته براى قبض روح اين جوان به اين‌جا بيايى، چرا نيامدى و پس از سه هفته آمدى؟»

«عزرائيل» گفت: « يا داوُود! إِنّ اللهَ تعالى رَحِمَهُ بِرَحمَتِكَ لَهُ فاَخَّرَ فِى اجَلِهِ ثَلاثينَ سَنَة » «اى داوود! همانا خداوند متعال به‌خاطر مرحمت تو به اين جوان، به او لطف كرد، و مرگش را سى‌سال به‌تأخير انداخت.


همنشينى بانوى صبور با حضرت داوود(علیه‌السلام) در بهشت
روزى خداوند به حضرت «داوود»(عليه‌السلام) وحى كرد: «نزد خلاده دختر اوس برو و او را به بهشت مژده بده و به او بگو همنشين تو در بهشت است».

«داوود»(عليه‌السلام) به اين دستور عمل كرد و به درِ خانه‌ی «خلاده» آمد و درِ خانه را كوبيد. «خلاده» پشت در آمد و همين‌كه در را باز كرد چشمش به «داوود»(عليه‌السلام) افتاد، عرض كرد: «آيا از سوى خدا درباره‌ی من چيزى نازل شده است كه براى ابلاغ خبر آن به اين‌جا آمده‌اى؟»

«داوود»(عليه‌السلام): «آرى».

«خلاده»: «آن چيست؟»

«داوود»(عليه‌السلام): «خداوند به من وحى كرد و فرمود: تو همنشين من در بهشت هستى».

«خلاده»: «گويا مرا عوضى گرفته‌اى، او من نيستم بلكه هم‌نام من است ...»

«داوود»(عليه‌السلام): «خير، او قطعاً تو هستى».

«خلاده»: «اى پيامبر خدا به تو دروغ نمى‌گويم، سوگند به خدا من چيزى در خود نمى‌بينم كه چنين لياقتى يافته باشم و همنشين تو در بهشت شوم».

«داوود»(عليه‌السلام): «از امور باطنى خود اندكى با من صحبت كن تا بدانم چگونه است»

«خلاده»: «من يك حالتى دارم كه هر دردى بر من وارد شود، و هر زيان و نياز و گرسنگى به من برسد، هرگونه باشد بر آن صبر مى‌كنم و از خدا رفع آن را نمى‌خواهم تا خودش برطرف سازد (پسندم آن‌چه را جانان پسندد) و جاى آن دردها و زيان‌ها، عوضى از خدا نمى‌خواهم، بلكه شكر و سپاس آن‌ها را به‌جا مى‌آورم».

«داوود»(عليه‌السلام) راز مطلب را دريافت و به او فرمود: «فبِهذا بَلَغتِ ما بَلَغتِ»‌ «تو به‌خاطر همين خصلت‌ها به آن مقام رسيده‌اى».

امام «صادق»(عليه‌السلام) پس از نقل اين ماجرا فرمود: «وَ هذا دِينُ اللهِ الَّذِى ارتَضاهُ للصَّالِحينَ» «و اين همان دين خدا است كه آن را براى شايستگان پسنديده است» .


نمونه‌اى از عدالت و احسان خدا
در روايات آمده: بانويى فقير و بىنوا در عصر حضرت «داوود»(عليه‌السلام) زندگى مى‌كرد. با اندك پولى كه داشت هر روز (يا هر چند روز) اندكى پشم و پنبه مى‌خريد و به كلاف نخ تبديل مى‌نمود و سپس آن را مى‌فروخت و به اين وسيله معاش ساده زندگى خود و بچه‌هايش را تأمين مى‌كرد. يك‌روز پس از زحمت‌های بسيار و تهيه‌ی كلاف، آن را براى فروش به بازار مى‌برد. ناگهان، كلاغى با سرعت نزد او آمد و آن كلاف را از او ربود و با خود برد.

بانوى بينوا بسيار ناراحت شد، سراسيمه نزد «داوود»(عليه‌السلام) آمد و پس از بيان ماجراى سخت زندگى خود و ربودن كلافش از ناحيه‌ی كلاغ، عرض كرد: «عدالت خدا در كجاست؟ ...»

حضرت «داوود»(عليه‌السلام) به او فرمود: «كنار بنشين تا درباره‌ی تو قضاوت كنم».

اين از يك‌سو، از سوى ديگر گروهى در ميان كشتى از دريا عبور مى‌كردند كه بر اثر سوراخ شدن كشتى در خطر غرق شدن قرار گرفتند. نذر كردند اگر نجات يافتند هزار دينار به فقير بدهند. خداوند به آن‌ها لطف كرد و همان كلاغ را مأمور كرد تا آن كلاف را از دست آن بانو بربايد و به درون كشتى بياندازد و سرنشينان به‌وسيله‌ی آن كلاف، تخته‌ی كشتى را محكم كرده و سوراخ را ببندند. آن‌ها از كلاف استفاده نموده و نجات يافتند.

وقتى كه به ساحل رسيدند به محضر حضرت «داوود»(عليه‌السلام) براى اداى نذر آمدند، هزار دينار خود را به حضرت «داوود»(عليه‌السلام) داده و به شرح ماجراى نجات خود پرداختند.

حضرت «داوود»(عليه‌السلام) حكمت و عدالت و احسان خداوند را براى آن بانو بيان كرد، و آن هزار دينار را به او داد، آن زن - در حالى كه بسيار خشنود بود - دريافت كه عادل‌تر و احسان بخش‌تر از خداوند كسى نيست .


مكافات عمل ناموسى
عصر حضرت «داوود»(عليه‌السلام) بود. مردى شهوت‌پرست به‌طور مكرر به‌سراغ يكى از بانوان مى‌رفت و او را مجبور به عمل منافى عفت مى‌
نمود، خداوند به قلب آن بانو القا كرد كه سخنى به آن مرد بگويد، و آن سخن اين بود كه به او گفت: «هرگاه نزد من مى‌آيى مرد بيگانه‌اى نزد همسر تو مى‌رود».

آن مرد بى‌درنگ به خانه‌ی خود بازگشت ديد همسرش با يك‌نفر مرد اجنبى هم‌بستر شده است؛ بسيار ناراحت شد و آن مرد را دستگير كرد و به محضر حضرت «داوود»(عليه‌السلام) به‌عنوان شكايت آورد و گفت: «اى پيامبر خدا! بلايى به‌سرم آمده كه بر سر هيچ‌كس نيامده است».

«داوود»(عليه‌السلام): «آن بلا چيست؟»

مرد هوس‌باز: «اين مرد را ديدم كه در غياب من به خانه‌ی من آمده و با همسرم هم‌بستر شده است».

خداوند به «داوود»(عليه‌السلام) وحى كرد: «به مرد شاكى بگو: كَما تُدينُ تُدان؛ همان‌گونه كه با ديگران رفتار مى‌كنيد، با شما نيز همان‌گونه رفتار خواهد شد».

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر؛ اى نور چشم من به‌جز از كِشته ندروى.


تصديق گواهى صد نفر از علماى بنى‌اسرائيل‏
عصر حضرت «داوود»(عليه‌‏السلام) بود. در ميان بنى‌اسرائيل عابدى بود بسيار عبادت مى‌‏كرد؛ به‌گونه‌‏اى كه حضرت «داوود»(عليه‌‏السلام) از آن همه توفيق او شگفت‌زده شد. خداوند به «داوود»(عليه‏‌السلام) وحى كرد: «از عبادت‏‌هاى آن عابد تعجب نكن؛ او رياكار و خودنما است».

مدتى گذشت، آن عابد از دنيا رفت، جمعى نزد «داوود»(عليه‌‏السلام) آمدند و گفتند: «آن عابد از دنيا رفته است».

«داوود»(عليه‏‌السلام) فرمود: «جنازه‏اش را ببريد و به خاك بسپاريد».

اين موضوع موجب ناراحتى و بگو مگوى بنى‌اسرائيل شد كه چرا «داوود»(عليه‌‏السلام) شخصاً در كفن كردن و دفن او شركت ننموده است؟! وقتى كه بنى‌اسرائيل او را غسل دادند، پنجاه نفر از آن‏‌ها برخاستند و گواهى دادند كه از آن عابد جز كار خير نديده‌‏اند؛ پس از دفن او، خداوند به «داوود»(عليه‌‏السلام) وحى كرد: «چرا در كفن كردن و دفن آن عابد حاضر نشدى؟» «داوود»(عليه‌‏السلام) عرض كرد: «به‌خاطر آن‌چه را كه در مورد او به من وحى كردى (كه او رياكار است)».

خداوند فرمود: «اگر او چنين بود، ولى گروهى از علما و راهبان گواهى دادند كه جز خير از او نديده‌‏اند، گواهى آن‌‏ها را پذيرفتم و آن‌چه را در مورد آن عابد مى‏‌دانستم پوشاندم» (شايد راز بخشش خداوند از اين‌رو بود كه آن عابد تظاهر به گناه نمى‏‌كرد و به‌گونه‌‏اى با مردم و علما و رهبانان رفتار كرده و مردمدارى نموده بود كه خداوند رضايت آن‌‏ها را موجب عفو قرار داد .


عذاب قانون‏‌شكنان و تماشاچيان‏
يكى از داستان‏‌هاى جالب قرآن داستان «اصحاب سَبت» است كه به‌طور فشرده در سوره‌ی اعراف در ضمن آيه‌ی 163 تا آيه‌ی 165 بيان شده است، داستان آنان‌ كه قانون را شكستند و آنان كه قانون‌شكنان را از اين‌كار نهى نكردند و هر دو گروه به‌صورت بوزينه‌‏ها مسخ شدند.

اصل ماجرا چنين است: عصر پيامبرى حضرت «داوود»(عليه‌‏السلام) بود. در اين عصر، گروهى در شهر «ايله» - كه در ساحل درياى سرخ قرار داشت - زندگى مى‌‏كردند، خداوند آن‌‏ها را از صيد ماهى در روز شنبه نهى كرده بود، و پيامبران اين نهى خدا را به آن‌‏ها گفته بودند. آن‌روز را ماهيان احساس امنيت مى‌‏كردند؛ كنار دريا ظاهر مى‌‏شدند ولى روزهاى ديگر به قعر دريا مى‌‏رفتند.

دنياپرستان بنى‌اسرائيل براى صيد ماهى فراوان، كلاه شرعى و نقشه‌ی عجيبى طرح كردند و آن نقشه اين بود كه حوضچه‏‌ها و جدول‏‌هايى در كنار دريا درست كنند؛ به‌طورى كه ماهى‏‌ها به آسانى وارد حوضچه شوند و آن‌‏ها را روز شنبه در آن حوضچه‌‏ها محبوس نمايند و روز يكشنبه اقدام به صيد آن‌‏ها كنند و همين نقشه عملى شد.

با همين نيرنگ و ترفند، ماهى زيادى نصيب‌شان می‌شد و ثروت سرشارى را از اين‌راه به‌دست مى‌‏آوردند و مدتى زندگى را به اين منوال پشت سر نهادند.

در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعيت زندگى مى‌‏كردند، اين‌ها مطابق روايت‌هایى كه نقل شده سه دسته بودند:
يك‌دسته از آن‏‌ها (حدود هفتادهزار نفر) به اين حيله خشنود بودند و به آن دست زدند.
يك‌دسته از آن‌‏ها - كه حدود ده هزار نفر بودند - آنان را از مخالفت خداوند نهى مى‏‌كردند.
دسته‌ی سوم ساكت بودند و به‌علاوه به نهى‌كنندگان مى‌‏گفتند: « لِمَ تَعِظُونَ قَوماً اللهُ مُهلِكُهُم اَو مُعَذِّبُهم عذاباً شديداً » «چرا قومى را كه خدا هلاك‌شان مى‌‏كند يا عذاب بر آن‌‏ها نازل مى‌‏كند، پند مى‌‏دهيد؟.

نهى‏ك‌نندگان در پاسخ مى‌‏گفتند: «ما اين قوم را پند مى‌‏دهيم تا در پيشگاه خداوند معذور باشيم (يعنى اگر كسى نهى از فساد نكند، وظيفه‏‌اش را انجام نداده و معذور نيست؟)»

كوتاه سخن آن‌كه: گفتار اين‌دسته - كه مكرر نهى از منكر مى‌‏كردند- تأثير نكرد. وقتى كه در گفتار خود اثر نديدند از آن‏‌ها دورى كرده و در قريه‌ی ديگرى سكونت نمودند و با خود گفتند: «هيچ اطمينانى نيست، چرا كه ممكن است ناگهان نيمه‌شبى عذاب نازل شود و ما در ميان آن‌‏ها باشيم».

پس از رفتن آن‌‏ها، شبانگاه خداوند تمام ساكنين شهر ايله را به‌صورت بوزينه‌‏ها مسخ كرد. صبح كه شد كسى دروازه‌ی شهر را باز نكرد،

نه كسى وارد مى‏‌شد و نه كسى از شهر بيرون مى‌‏آمد
.
خبر اين حادثه به روستاهاى اطراف رسيد، مردم روستاهاى اطراف براى كسب اطلاع، كنار آن قريه آمدند و از ديوار بالا رفتند، ناگاه ديدند ساكنان آن‌جا به‌طور كلى به‌صورت بوزينه‌‏ها مسخ شده‏‌اند، و همه‌ی آن‏‌ها بعد از سه روز هلاك شدند.

امام «صادق»(عليه‌‏السلام) مى‏‌فرمايد: «هم آنان كه اين حيله را كردند و هم آنان كه در برابر اين قانون‌شكنى، سكوت نمودند، همه هلاك شدند. ولى آنان كه امر به معروف و نهى از منكر نمودند، نجات يافتند. آرى اين است مجازات قانون‌شكنان و آنان كه مفاسد را مى‏بينند ولى تماشا كرده و بى‌تفاوت مى‌‏مانند».

نكته‌ی قابل‌توجه در اين داستان اين‌كه: در ميان حيوانات، ميمون و بوزينه به حيله‌گرى و بى‌ارادگى و تقليد كوركورانه و متابعت بدون قيد و شرط معروف است، و هيچ ملتى استعمارزده و ذليل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستى و بى‌ارادگى و تقليد بى قيد و شرط، در حقيقت آن‌‏چه اصحاب سبت و سكوت‌كنندگان را به اين سيه‌روزى كشاند توطئه و ضعف‌اراده و سست‌عنصرى و ميمون‌صفتى آن‌‏ها بود؛ گروهى هم‌چون ميمون - كه گاهى حيله مى‌‏كند - از راه حيله وارد شدند، در صورتى كه قطعاً داشتند قانون‌شكنى مى‌‏كردند و گروهى ديگر باز هم‌چون: ميمون بر اثر ضعف‌اراده سكوت كردند؛ بالاخره خداوند باطن‌شان را بروز داد و به آن‏‌ها فرمود: « كُونوا قِرَدَة خاسِئينَ » «بشويد بوزينگان خوارشده».

امام «سجاد»(عليه‌‏السلام) فرمود: اهالى روستاهاى اطراف آمدند و از ديوار قلعه‌ی «ايله» بالا رفتند. ديدند همه‌ی اهل‌قريه از زن و مرد، ميمون شده‏‌اند. اهالى روستاهاى خويشان و دوستان خود را مى‌‏شناختند، نزد آن‏‌ها رفته و از تك‌تك آن‌‏ها مى‌‏پرسيدند: «آيا تو فلانى نيستی؟» او گريه مى‌‏كرد و با سرش اشاره مى‌‏نمود و مى‏‌گفت: «آرى، همانم». آن‌‏ها سه‌روز همين‌گونه ماندند، روز سوم طوفان شديدى برخاست همه‌ی آن‌‏ها را به دريا افكند و به اين ترتيب همه‌ی آن‌‏ها نابود شدند، و به‌طور كلى هر انسانى كه بر اثر عذاب الهى مسخ شد بعد از سه روز به‌هلاكت رسيد.


ويژگى‌‏هاى همسايه‌ی «داوود»(عليه‌‏السلام) در بهشت‏
روزى «داوود»(عليه‌‏السلام) عرض كرد: «خدايا! همسايه‌ی من در بهشت كيست؟» خداوند به او وحى كرد: «او متَّى پدر حضرت يونس(علیه‌السلام) است».

«داوود»(عليه‌‏السلام) از خداوند اجازه خواست تا به زيارت و ديدار متّى برود. خداوند اجازه داد «داوود»(عليه‌‏السلام) ‌دست پسرش «سليمان»(عليه‌‏السلام) را - كه در آن هنگام خردسال بود - گرفت و با هم به ديدن متّى رفتند.

پس از ورود به خانه‌ی متّى ديد خانه‌ی او بسيار ساده و با حصير ساخته شده است، ولى متّى نبود. از همسر متّى پرسيد: «متى كجاست؟» او گفت: «براى كندن هيزم به بيابان رفته است». «داوود»(عليه‏‌السلام) و «سليمان»(علیه‌السلام) صبر كردند تا متى آمد، ديدند پشت‌ه‏اى از هيزم بر پشت گرفته است و پس از رسيدن، هيزم را به زمين گذاشت و در معرض فروش نهاد و گفت: «كيست اين مال حلال را به درهمى از حلال از من خريدارى نمايد؟»

«داوود» و «سليمان»(عليهماالسلام) جلو آمدند و سلام كردند. «متى» آن‏‌ها را به خانه برد. مقدارى گندم خريد و آسيا كرد، و در گودالى از سنگ خمير نمود. سپس آن را بر روى آتش نهاد و پخت. آن‌گاه آن را با آب و مقدارى نمك نزد مهمانان گذاشت، و در كنار ايشان نشست و مشغول صحبت شد، تا به آن‏‌ها سخت نگذرد، و خود دو زانو كنار سفره نشست و هر لقمه‌‏اى كه به دهان مى‌‏گذاشت در آغاز آن «بسم‏‌الله» مى‌‏گفت و پس از خوردن آن «اَلْحَمْدُلِلَّه» را به‌زبان مى‌‏آورد تا اين‌كه اندكى آب نوشيد و آن‌گاه گفت: «خدا را سپاس مى‌‏گويم. اى خدا حمد و سپاس از آن تو است كه به من نعمت و سلامتى دادى، و مرا دوست خود گردانيدى و آن همه نعمت را كه به من داده‏اى به چه كسى ديگرى دادى؟ زيرا گوش، چشم و دست‌‏ها و همه‌ی اعضايم سالم است و به من نيرو بخشيدى تا به كندن هيزم بپردازم و آن را بياورم و بفروشم، هيزمى را كه در كشت آن زحمتى نكشيده‌‏ام، كسى را فرستادى تا آن را از من خريدارى كند، و من از بهاى آن گندم را تهيه كنم، كه خودم از آن گندم را نكاشته‌‏ام، و برايش زحمت نكشيده‌‏ام، و سنگى را در اختيار نهادى تا گندم را آرد كنم، و آتشى را در اختيار نهادى تا آن را بر افروزم و نان بپزم و آن را بخورم و خود را براى اطاعت تو تقويم كنم، حمد و سپاس مخصوص تو است». آن‌گاه با صداى بلند و جان‌سوز گريه كرد.


«داوود»(عليه‏‌السلام) به «سليمان»(عليه‌‏السلام) گفت: «فرزندم! سزاوار است چنين بنده‏اى در بهشت داراى مقام ارجمند، باشد زيرا بنده‏اى شاكرتر از متّى نديده‌‏ام».


گفتگوى خدا با حضرت داوود(علیه‌السلام)
خداوند به حضرت «داوود»(عليه‌‏السلام) وحى كرد: «چرا تو را تنها، دور از مردم مى‌‏نگرم؟»

«داوود»(عليه‌‏السلام): «من به‌خاطر تو از آن‌‏ها دورى گزيدم؛ آن‌‏ها نيز از من دور شدند».

خداوند: «چرا تو را خاموش مى‌‏نگرم؟»

«داوود»(عليه‏‌السلام): «خوف و خشيت از مقام تو، مرا خاموش نموده است».

خداوند: «چرا تو را آن‌گونه مى‌‏نگرم كه همواره مشغول عبادت من هستى؟»

«داوود»(عليه‌‏السلام): «حب و عشق تو مرا به عبادت مشغول ساخته است».

خداوند: «چرا تو را فقير مى‌‏نگرم، با اين‌كه به تو از نعمت‏‌ها عطا كرده‏‌ام؟»

«داوود»(عليه‌‏السلام): «اداى حق تو، مرا فقير ساخته است».

خداوند: «چرا تو را اين‌گونه خاشع و فروتن مى‌‏نگرم؟»

«داوود»(عليه‌‏السلام): «عظمت و جلالت - كه قابل‌توصيف نيست - مرا ذليل و فروتن كرده است».

خداوند: «تو را به فضل و رحمت خود بشارت مى‌‏دهم، و آن‌چه را دوست دارى در روز ملاقات (قيامت) براى تو فراهم است. از مردم فاصله نگير! در اخلاق نيك با آن‌‏ها محشور باش و از اخلاق زشت آن‏‌ها دورى كن ... كه در اين صورت، در قيامت به آن‌چه خواستى از جانب من به آن نايل مى‌‏شوى
.



هدايت مردم بالاتر از عبادت در خلوت است
روزى حضرت «داوود»(عليه‌‏السلام) به‌تنهايى به‌سوى بيابان حركت مى‌‏كرد. مى‌‏خواست به‌جاى خلوتى (مثلاً: يكى از غارها) برود و خدا را مخلصانه عبادت كند.

خداوند به او وحى كرد: «تنها كجا مى‌‏روى؟» او عرض كرد: «شوق ديدارت مرا به آن داشته تا در جاى خلوت با تو به راز و نياز پردازم».

خداوند به او فرمود: «به ميان مردم باز گرد، و به هدايت مردم همت كن ... كه اگر بنده‌ی گنهكارى را از گناه باز دارى و او را به‌سوى هدايت بكشانى نام تو را جزو بندگان شايسته و استوارم ثبت مى‌‏كنم».

«داوود»(عليه‌‏السلام) فرمان خدا را اطاعت كرد و به ميان قوم بازگشت و به هدايت آن‌‏ها مشغول شد
.



حضرت داوود(علیه‌السلام) بر سر كوه عرفات‏
مراسم عرفات بود. حاجى‌‏ها سراسر اطراف كوه عرفات را فراگرفته بودند و به دعا و مناجات اشتغال داشتند. از امام «صادق»(عليه‌‏السلام) نقل شده فرمود: «حضرت «داوود»(عليه‌‏السلام) وارد سرزمين عرفات شد و تصميم گرفت بالاى كوه برود و در همان‌جا تنها به عبادت خدا مشغول گردد (شايد مى‌‏خواست ادب در دعا را رعايت كند، زيرا در كنار مردم، صداهاى مختلف در داخل هم مى‏‌شدند و مخلوط مى‌‏گشتند) بالاى كوه رفت و در آن‌جا به دعا و مناجات پرداخت. پس از پايان اعمال، جبرئيل از سوى خداوند نزد او آمد و گفت: پروردگارت مى‌‏گويد: چرا بر بالاى كوه رفتى، آيا گمان بردى كه صداى كسى بر من پنهان مى‌‏ماند؟ سپس جبرئيل او را به قعر درياى جده برد. در آن‌جا سنگى بزرگ را ديد.

آن را شكست؛ ناگاه كرمى در ميان آن سنگ ديده شد. آن كرم گفت: اى داوود! پروردگارت مى‏‌فرمايد: من صداى اين كرم را در دل اين سنگ كه در قعر اين دريا است مى‌‏شنوم، آيا گمان مى‌‏كنى كه صداى كسى از من پنهان بماند؟»
.


پايان عمر حضرت داوود(علیه‌السلام)
حضرت «داوود»(عليه‌‏السلام) صد سال عمر كرد، كه چهل سال آن را بر مردم حكومت و رهبرى نمود. او كنيزى داشت كه وقتى شب فرامى‏‌رسيد همه‌ی درها را قفل مى‏‌كرد، و كليدهاى آن‌‏ها را نزد «داوود»(عليه‌‏السلام) مى‏‌آورد. شبى مردى را در خانه ديد، پرسيد: «چه كسى تو را وارد خانه كرد؟»

او گفت: «من كسى هستم كه بدون اجازه‌ی شاهان بر آن‌‏ها وارد مى‌‏گردم». «داوود»(عليه‏‌السلام) اين سخن را شنيد و گفت: «آيا تو عزرائيل هستى؟ چرا قبلاً پيام نفرستادى تا من براى مرگ آماده گردم؟»

عزرائيل گفت: «من قبلاً پيام‌هاى بسيار براى تو فرستادم».

«داوود»(عليه‌‏السلام) گفت: «آن پيام‏‌ها را چه كسى براى من آورد؟»

عزرائيل گفت: «پدرت، برادرت، همسايه‌‏ات و آشنايانت كجا رفتند؟»

«داوود»(عليه‌‏السلام) گفت: «همه مردند».

عزرائيل گفت: «آن‌ها پيام‌رسان‌‏هاى من به‌سوى تو بودند كه تو نيز مى‌‏ميرى همان‌گونه كه آن‌‏ها مردند».

سپس عزرائيل جان «داوود»(عليه‌‏السلام) را قبض كرد. او نوزده پسر داشت. در ميان آن‌‏ها، يكى از پسرانش، حضرت «سليمان»(عليه‏‌السلام) حكومت و مقام علم و نبوت «داوود»(عليه‌‏السلام) را به ارث برد.



احادیثی ماندگار از حضرت داوود(علیه‌السلام)
قالَ داوُودُ (لِسُلَيمانَ عليهماالسلام): «يا بُنَىَّ إيّاكَ وَ كَثرَةَ الضِّحْكِ؛ فإنَّ كَثرَةَ الضِّحْكِ تَترُكُ العَبدَ حَقيراً [فقيراً ]يَومَ القِيامَةِ». حضرت «داوود»(عليه‏السلام) به فرزندش «سليمان»(عليه‌السلام) فرمود: «فرزندم از زياد خنديدن بپرهيز؛ چرا كه خنده‌ی بسيار، بنده را در روز قيامت خوار و بى‌مقدار مى‌كند» (چهل حدیث «گهرهای قدسی»؛ حدیث شماره‌ی 1612).

«لَمّا مَرَّ داوُودُ عليه‌السلام بِإسكافٍ قالَ: يا هذا إعمَل وَ كلْ، فَإنَّ اللّه َ يُحِبُّ مَنْ يَعمَلُ وَيَأكُلُ وَ لا يُحِبُّ مَنْ يَأكُلُ وَ لا يَعمَلُ» «حضرت «داوود»(عليه‏السلام) هنگامى كه بر كفاشى گذشت، فرمود: اى فلانى! ... كار كن و بخور؛ زيرا خداوند كسى را كه كار كند و بخورد دوست دارد و كسى را كه مى‌خورد اما كار نمى‌كند، دوست ندارد» (چهل حدیث «گهرهای قدسی»؛ حدیث شماره‌ی 1622).

قالَ داوُودُ (لِسُلَيمانَ عليهماالسلام): «يا بُنَىَّ! ... عَلَيكَ بِطُولِ الصَّمْتِ إلاّ مِنْ خَيرٍ؛ فَإنَّ النَّدامَةَ عَلى طُولِ الصَّمْتِ مَرَّةً واحِدَةً خَيرٌ مِنَ النَّدامَةِ عَلى كَثرَةِ الكَلامِ مَرّاتٍ. يا بُنَىَّ، لَوْ أنَّ الكَلامَ كانَ مِنْ فِضَّةٍ يَنبَغى لِلصَّمْتِ أنْ يَكُونَ مِنْ ذَهَبٍ» حضرت «داوود»(عليه‏السلام) به فرزندش «سليمان»(عليه‌السلام) فرمود: «فرزندم! بر تو باد به سكوت و دم فرو بستن مگر از بيان خوبى؛ زيرا يك‌بار پشيمانى بر خاموشى طولانى بهتر است از بارها پشيمانى بر پرگويى؛ پسرم! اگر سخن از نقره باشد، سزاوار است كه سكوت از طلا باشد (چهل حدیث «گهرهای قدسی»؛ حدیث شماره‌ی 1624).

«عَن داوُود عليه‌السلام كانَ يَقُولُ: أللّهُمَّ لا مَرَضٌ يُضنيني، وَ لا صِحَّةٌ تُنسيني، وَ لكِنْ بينَ ذلِكَ» «حضرت «داوود»(عليه‏السلام) به خداوند عرض مى‌كرد: پروردگارا! نه بيماريى مرا ده كه بسترى‌ام كند و نه تندرستي‌اى كه مرا به فراموشى از ياد تو بكشاند، بلكه چيزى ميان اين دو نصيبم كن» (چهل حدیث «گهرهای قدسی»؛ حدیث شماره‌ی 1630).

«رُوِىَ أنَّ داوُدَ عليه‌السلام خَرَجَ مُصحِراً مُنفَرِداً، فَأوحَى اللّه ُ جل جلاله إلَيهِ: يا داوُدُ، مالى أراكَ وَحدانِيّاً؟ فَقالَ عليه‌السلام: إلهى إشتَدَّ الشَّوقُ مِنّى إلى لِقائِكَ، وَ حالَ بَينى وَ بَينَ خَلقِكَ، فَأوحَى اللّه ُ جل جلاله إلَيهِ: إرجِعْ إلَيهِم، إنْ تَأتِنى بِعَبدٍ آبِقٍ اَثْبِتُكَ فِى اللَّوحِ حَميداً» روايت شده است كه حضرت «داوود»(عليه‏السلام) تنها به صحرا رفت؛ پس خداوند به او وحى كرد: اى داود چه شده است كه تو را تنها مى بينم؟

عرض كرد: معبودا! شوق ديدار تو در جانم شدت گرفته و ميان من و خلق تو حائل شده است. خداوند به او وحى فرمود: به ميان آنان برگرد؛ زيرا اگر تو يك بنده گريزپاى را همراه خود نزد من آورى، من نام تو را با صفت ستوده، در لوح ثبت می‌کنم» (چهل حدیث «گهرهای قدسی»؛ حدیث شماره‌ی 1637). .



1394/12/1 لينک مستقيم

نظر شما پس از تاييد در سايت قرار داده خواهد شد
نام :
پست الکترونيکي :
صفحه شخصي :
نظر:
تایید انصراف
 معرفی فیلم مدیریتی کوچک کردن
 مهارت‌های مورد نیاز مدیران فرهنگی کوچک کردن
 ابزارهای مدیریتی کوچک کردن
نشاني مؤسسه‌ي فرهنگي تسنيم نور

تهران، خيابان وليعصر(عج)، بالاتر از تقاطح جامي، روبه‌‌روي مدرسه‌ي راهنمايي دخترانه‌ي فلسطين، پلاك 1062
تلفن: 66401476 - 66402422، ايميل: info@tnci.ir، كدپستي: 1316863669

مؤسسه‌ي فرهنگي تسنيم نور

ورود